|
اومدم تا فقط بگم علی جون با تمام وجودم دوستت دارم
باز باران با ترانه ... می خورد بر بام خانه خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟
حمید مصدق فروغ فرخزاد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه جواد نوروزی که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری میشکند دلم می خواهد فریاد بزنم، اما واژه ای نمی یابم که عمق دردم را فریاد منعکس کند فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره مینشینم کاش میشد پرواز کنم پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت.... کاش میشد در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا کنم نفرین به بودن وقتی با درد همراه است! بغض گلویم را میفشارد؛ به گوشهایم پناه میبرم ؛ کاش اینبار هم کسی اشکهایم را نبیند...
نمی دانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟ نمی دانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟ از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟ هیچ میگویی اسیری که داشتی حالش چه شد؟ خسته ی من نیمه جانی داشت؛ احوالش چه شد؟ دلم تنگ است؛ نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی!!! پریشان حال و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست... نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم و همچون کودکی به دنبال تو هستم. دلتنگی همیشه از ندیدن نیست... لحظه های دیدار با همه زیبایی گاه پر از دلتنگیست که مبادا دیدار شیرین امروز خبر تلخ فردا باشد...
صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم قصه ی دنیا به سر می آید من نیستم یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد نامه هایم از سفر می آید و من نیستم هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم بعد ها اطراف جای شب نشینی های من بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
ای که تمام من شدی
به تو عادت کرده بودم؛ به من نزديک تر از من
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
به چی میخندی؟؟؟ به چه چیز؟! به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟! به چه می خندی؟! به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟! یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟! به چه می خندی؟! به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟! یا به جنایت که مرا زیر غرورت له کرد؟! به چه می خندی؟! به هم آغوشی من با غم ها یا به... خنده دار است... بخند !!!
ما هر چه دويديم به مقصد نرسيديم از عشق به جز مزه ی تلخش نچشیدیم این دست منو دامنت ای عشق کجایی یک عمره که از عشق فقط قصّه شنیدیم
دلم گرفته از آدمايي كه مي گن دوستت دارن اما معني شو نمي دونن از اونايي كه مي خوان فقط مال اونا باشي اما خودشون فقط مال تو نيستن از اونايي كه زير بارون برات مي ميرن اما وقتي آفتاب شد همه چيز از يادشون مي ره
روزی را که رفتی فراموش نخواهم کرد دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی من با خود اندیشیدم؟ اندیشیدم که آیا کسی جز تو می تواند همسفر لحظه لحظه هایم باشد؟ افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره بر گور خاطراتم گریه کنم خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست، نه هرگز ! فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم و آن قدر بی صدا می مانم تا تو درفصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي عدم چشم تو را هيچ از ازل مي آفريد وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي كشيد وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي يك آن بُد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
سرسبز دل از شاخه بريدم افتادم و برخاك رسيدم تو چه كردي ؟ من شور و شر موج و تو سرسختي ساحل روزي كه بسوي تو دويدم تو چه كردي ؟ هركس به تواز شرق فرستاد پيامي من قاصد خود بودم و ديدم تو چه كردي ؟ مغرور ولي دست به دامان رقيبان رسوا شدم و طعنه شنيدم تو چه كردي ؟ تنهايي و رسوايي ، بي مهري و آزار اي عشق ببين من چه كشيدم ، تو چه كردي ؟
برای تو می نویسم و هیچگاه با کوهها قهر نمی کنی. و به یاسها به خاطراینکه بوی یاررا دارند احترام می گذاری . پس چرا ازمن می گریزی؟؟؟ آیا باورت می شود که من روزی روی موج های اقیانوسی ناآرام خانه داشتم؟؟؟
قشنگ ترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که عاشق ترین پروانه ات بودم و مجنون ترین دیوانه ات هستم
یک دنیا حرف برای تو دارم؛یک دنیا پر از حرفهای نگفته یک دنیا پر از بغض های نشکفته با منی، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگیام باشی دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است صدایی نیست؛ مأوایی نیست حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست من آمده ام! اینجا، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد؟! دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را جز دستهای مهربانت را جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم اما باز هم جای تو خالی است شاید اگر جای تو بودم؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم شاید اگر جای تو بودم؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم این بار به دیدنت آمده ام برایت گلاب آورده ام دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند
من نوشتم از دنیا، اون نوشته بی رحمه
گرگها خوب بدانند در این ایل قریب گر پدر مُرد، تفنگ پدری هست هنوز گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز «دکتر زهرا رهنورد»
آن خس و خاشاک تویی، پست تر از خاک تویی شور منم نور منم، عاشق رنجور منم زور تویی کور تویی، هاله ی بی نور تویی دلیر بی باک منم، مالک این خاک منم
اما من و تو غمم از وحشت پوسیدن نیست پر خواهم زد، خواهم مرد غم تو این غم شیرین را با خود خواهم برد
دلم با تو بود
در امتداد نگاه تو
همین که سایه ات را به آفتاب نمی فروشم کافیست بدانی دوستت دارم
چشم هایم ز شکوفائی عشق تو فقط می خواند کاش میدانستی، عشق من معجزه نیست عشق من رنگ حقیقت دارد اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد کاش می دانستی دختری هست که احساس تو را می فهمد دختری از تب عشق تو دلش می گیرد دختری از غمت امشب به خدا می میرد کاش می دانستی تو فقط مال منی تو فقط مال همین قلب پر احساس منی شب من با تو سحر خواهد شد تو نمی دانی من چقدر عشق تو را می خواهم تو صدا کن من را که پر از رویش یک یاس شوم تو بخوان تا همه احساس شوم کاش می دانستی که شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده ست بر سرم داد بزن تا بدانم که حقیقت دارد تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری باز هم این همه عشق برای دل تو ناچیز است آسمان را به زمین وصل کنم یا که زمین را همه لبریز ز سرسبزی یک فصل کنم من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم به خدا تو نباشی بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم
|
برگی از جنس پائیز![]()
Archives90/09/01 - 90/09/3090/08/01 - 90/08/30 89/11/01 - 89/11/30 89/10/01 - 89/10/30 89/07/01 - 89/07/30 89/05/01 - 89/05/31 89/02/01 - 89/02/31 88/11/01 - 88/11/30 88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/01/01 - 88/01/31 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 آرشيو Links
Dar Khalvat Asheghaneha |