تبليغاتX
گل مرداب

گل مرداب

 

 

 

 

ما هر چه دويديم به مقصد نرسيديم

 

از عشق به جز مزه ی تلخش نچشیدیم

 

این دست منو دامنت ای عشق کجایی

 

یک عمره که از عشق فقط قصّه شنیدیم

 

 

 

+حک شده در شنبه 9 آبان1388ساعت10:8 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

دلم گرفته از آدمايي كه مي گن دوستت دارن

اما معني شو نمي دونن

از اونايي كه مي خوان فقط مال اونا باشي

اما خودشون فقط مال تو نيستن

از اونايي كه زير بارون برات مي ميرن

اما وقتي آفتاب شد همه چيز از يادشون مي ره

 

 

 

+حک شده در شنبه 9 آبان1388ساعت10:6 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

روزی را که رفتی فراموش نخواهم کرد

دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی

من با خود اندیشیدم؟

اندیشیدم که آیا کسی جز تو می تواند همسفر لحظه لحظه هایم باشد؟

افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره

بر گور خاطراتم گریه کنم

خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست، نه هرگز !

فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم و آن قدر بی صدا می مانم

تا تو درفصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی

 

 

+حک شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت12:54 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت10:11 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد

وقتي عدم چشم تو را هيچ از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي كشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

يك آن بُد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود

آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت4:3 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

سرسبز دل از شاخه بريدم

افتادم و برخاك رسيدم 

تو چه كردي ؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختي ساحل

 روزي كه بسوي تو دويدم

تو چه كردي ؟

 

هركس به تواز شرق فرستاد پيامي

من قاصد خود بودم و ديدم  

تو چه كردي ؟

 

مغرور ولي دست به دامان رقيبان

رسوا شدم و طعنه شنيدم

تو چه كردي ؟

 

تنهايي و رسوايي ، بي مهري و آزار

اي عشق ببين من چه كشيدم ،

تو چه كردي ؟

 

 

+حک شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت3:56 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

برای تو می نویسم


برای
تو که معنای باران را ازناودانها نمی پرسی

 

و هیچگاه با کوهها قهر نمی کنی.


برای
تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری

 

و به یاسها به خاطراینکه بوی یاررا دارند احترام می گذاری .

من دررسیدن به
تو ازپروانه ها بی پرواترم،

 

پس چرا ازمن می گریزی؟؟؟

چرا برای چشمانم نامه نمی نویسی؟؟؟

چرا دلم را به خانه ات دعوت نمی کنی؟؟؟

می دانم که رودهای ملتهب جهان در پیراهن
تو گم می شوند

و رؤیاهای من هرچقدر بروند به
تو نخواهند رسید.

من صبح ها قبل ازاینکه آفتاب به کوچه ی ما بیاید،

آن را به پای گنجشکی مهربان می بندم تا به
تو برساند.

آیا نامه هایم را می خوانی؟؟؟

 

آیا باورت می شود که من

 

روزی روی موج های اقیانوسی ناآرام خانه داشتم؟؟؟

 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت11:42 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت5:10 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

قشنگ ترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت

 

 

تا باز هم بدانی که عاشق ترین پروانه ات بودم

 

 

و مجنون ترین دیوانه ات هستم

 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت3:1 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

یک دنیا حرف برای تو دارم؛یک دنیا پر از حرفهای نگفته

 

یک دنیا پر از بغض های نشکفته

 

با منی، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگیام باشی

 

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است

 

صدایی نیست؛ مأوایی نیست

 

حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست

 

من آمده ام! اینجا، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌

 

کنار شعله ور شدن شمع وجودت

 

اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد؟!

 

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم

 

 از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را

 

 جز دستهای مهربانت را

 

 جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام

 

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم

 

 وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم

 

 چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم

 

 اما باز هم جای تو خالی است

 

شاید اگر جای تو بودم؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم

 

شاید اگر جای تو بودم؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم

 

 شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم

 

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم

 

این بار به دیدنت آمده ام

 

 برایت گلاب آورده ام

 

 دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند

 

 اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت2:53 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

من نوشتم از دنیا، اون نوشته بی رحمه
من نوشتم از قسمت، اون نوشته سر گرمه
من نوشتم از دردم، از شبای بی خوابی
اون نوشته از عشقو، لحظه های بی تابی
من نوشتم از تقدیر، خیلی وقته مایوسم
اون نوشته اشکاتو، دونه دونه میبوسم
من نوشتم از بازی، از یه بازی ساده
اون نوشته آروم باش، حلقه هم فرستاده
من نوشتم از عکساش، تو یه آلبوم قرمز
اون نوشته تنها تو، جز تو با کسی هرگز
من نوشتم از عشقت، شهر قصه میسازم
اون نوشته گرمم کن، تو الهه نازم
من نوشتم از عشقم، که براش نهایت نیست
اون نوشته که بشمار، مختصر فقط تا بیست
من شمردمو اون داشت، به لبام نیگا می کرد
پشت پنجره آروم، داش منو صدا میکرد
گرد خستگی ها رو، از رو گونه هاش چیدم
گریه هامو بوسید و، گونه هاشو بوسیدم

 

 

 

+حک شده در شنبه 6 تیر1388ساعت5:9 PMتوسط پائیز61 | |

 

گرگها خوب بدانند در این ایل قریب 

گر پدر مُرد، تفنگ پدری هست هنوز 

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند 

توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز

«دکتر زهرا رهنورد»

 

+حک شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت10:2 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

آن خس و خاشاک تویی، پست تر از خاک تویی

 

 

شور منم نور منم، عاشق رنجور منم

 

 

زور تویی کور تویی، هاله ی بی نور تویی

 

 

دلیر بی باک منم، مالک این خاک منم‏

 

 

+حک شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت10:1 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

+حک شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت5:20 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

 

+حک شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت5:13 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

اما  من  و تو


دور از هم می پوسیم

 

غمم  از وحشت  پوسیدن نیست 


غمم از زیستن بی تو دراین لحظه
 ی پر دلهره است 


دیگر
  از من  تا خاك  شدن راهی  نیست 


از سر این
  بام


این صحرا، این
دریا

 

پر خواهم زد، خواهم مرد

 

غم تو

 

این غم شیرین را با خود خواهم برد

 

 

+حک شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت6:8 PMتوسط پائیز61 | |

 

  

 

 

 

دلم با تو بود

 

 

 تو ولی سرد شدی

 

 

 آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم

 

 

 و تو به من تهمت سرد شدن زدی

 

 

 

+حک شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت5:57 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

در امتداد نگاه تو


لحظه های انتظار شکسته می شود


و بغض تنهایی من


مغلوب وجود تو می شود

 

 

+حک شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت3:3 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

همین که سایه ات را به آفتاب نمی فروشم کافیست

 

 

بدانی دوستت دارم

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت4:23 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم هایم ز شکوفائی عشق تو فقط می خواند

 

 

 

کاش میدانستی، عشق من معجزه نیست

 

 

 

عشق من رنگ حقیقت دارد

 

 

 

اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

 

 

 

کاش می دانستی دختری هست که احساس تو را می فهمد

 

 

 

دختری از تب عشق تو دلش می گیرد

 

 

 

دختری از غمت امشب به خدا می میرد

 

 

 

کاش می دانستی تو فقط مال منی

 

 

 

تو فقط مال همین قلب پر احساس منی

 

 

 

شب من با تو سحر خواهد شد

 

 

 

تو نمی دانی من چقدر عشق تو را می خواهم

 

 

 

تو صدا کن من را که پر از رویش یک یاس شوم

 

 

 

تو بخوان تا همه احساس شوم

 

 

 

کاش می دانستی که شعرهای دل من

 

 

 

پیش نگاه تو به خاک افتاده ست

 

 

 

بر سرم داد بزن تا بدانم که حقیقت دارد

 

 

 

تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری

 

 

 

باز هم این همه عشق برای دل تو ناچیز است

 

 

 

آسمان را به زمین وصل کنم

 

 

 

یا که زمین را همه لبریز ز سرسبزی یک فصل کنم

 

 

 

من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم

 

 

 

به خدا تو نباشی

 

 

 

بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم

 

 

 

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت4:19 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت10:25 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

 

+حک شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت4:41 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

رویاهای کودکی  تنم را به خاک سپرد

و دلم در سوگ از دست دادن دنیای روشن آرزوهایم پوسید

 و نگاهم در تاریکی های سرنوشت مرا سرگردان بیراهه ای کور کرد

که در روزهای سردش فصل های زندگی ام را باختم

روزهای سرد من چه بی پایان می ماند

و تا آنجا که چشم کار می کند همه جا  مه گرفته و ابریست

آه که چقدر روزهای روشنم زود گذشت

انگار تمام زیبایی های دنیا را از من گرفتند و جای آن جوانی را به من دادند

جوانی ... جوانی ... جوانی ... عالمی دارد

عالمی که مرا با خود برد به تاریکی ها به فصل های یخبندان

 تمام گذشته ها انگار همین دیروز بود

و من به دنبال روزی که انگار آن را در هیچ فردایی ننوشته اند

روزها و ثانیه هایم را سر می کنم

 به راستی کجاست؟

آیا فرا خواهد رسید؟

آیا یکبار دیگر درختان خشکیده ی وجودم

از سبزترین رنگ خدا جان خواهند گرفت؟

دلم می خواهد از این روزهای سوخته پرواز کنم

بروم بالاتر ... بروم بالاتر ...
بروم آنجایی که نشانی از کویرها و شوره زارها نیست

بروم آنجا که تا بی نهایت آبیست

 

 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت12:40 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستم داشته باش

همانگونه که من دوستت دارم

بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشدکه می خواهيم و نمی توانیم

که می توانيم و نمی گذارند

بگذار ميان من و تو فاصله­ای نماند نه به خاطر خودت، و نه به خاطر من

که به خاطر اين عـشق

دوستم داشته باش بيش از آنی که من دوستت دارم

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت10:4 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

گفتي ساده باش

ساده نگاه کن

ساده بگير

ساده فکر کن

ساده نگاه کردم

ساده فکر کردم

ساده گرفتم

چقدر زندگي زيباست

اگر نگاهمان ساده باشد پاک وبي آلايش

حال ساده 9 حرف را کنار هم ميگذارم

دوستت دارم

خيلي ساده نه؟

ولي تو هرگز نفهميدي چون...

ساده نبودي

 

 

+حک شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت8:53 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

اينجا من هستم؛ سکوتي محض، سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرد‌گي ، خالي‌تر از هميشه؛

 با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌ام تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ، که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم و سيمايي شکسته‌تر از هميشه

اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند

 

 

 

+حک شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت9:20 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت
زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت
زندگی رودی است ، جاری ، هر که آمد
کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید  و رفت
قاصدک ، این کولی خانه به دوش
روزگارکوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت

 

 

 

 

+حک شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت9:14 PMتوسط پائیز61 |

 

 

 

 

تکیه به شونه هام نکن

من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمی رسیم

 بسه دیگه بزار برم

کی گفته بود به جرم عشق

یه عمری پرپرت کنم

یه گوشه یی کنج قفس

چادرغم سرت کنم

من نه قلندر میشمو

نه قهرمان قصه ها

نه برده ی حلقه به گوش

نه مثل اون فرشته ها

من عاشقم...

همین و بس ،

غصه نداره بی کسیم

قشنگیه قسمت ماست

که ما به هم نمی رسیم

 

 

 

 

+حک شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت8:12 PMتوسط پائیز61 |

 

 

 

 

  

زندگي خسته کننده است خودت ميداني

مثل مرداب كشنده است خودت ميداني

      هر سلامي كه به من ميشود اينجا پي تو

               حيله گرگ درنده است خودت ميداني

آخر از دست تو يك روز دلم خواهد مرد

 مرگ آغاز پرنده است خودت میداني

                  توي اين بازي تكراري شطرنج جنون

هر كسي باخت برنده است خودت ميداني

نيمه گمشده اي را كه دعايش ميكنم

                   بطن يك قلب تپيده است خودت ميداني

 

 

+حک شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت8:7 PMتوسط پائیز61 |

 

 

 

 

 

 

بيا مرور كنيم دلتنگي مرا و دلسنگي تو را

شايد به دليل فاصله ها پي ببريم

بيا يك بار ابتداي ثانيه دل باختن را

تا انتهاي شب سرد فراموشي

با هم ورق بزنيم

زمانه عجيبيست نازنين

چرا بايد من اين باشم و تو آن

چرا نبايد بگويم با تمام تفاوتي كه ميان ماست

من هنوز ، عاشقانه دوستت دارم؟

دريغ...

با اينكه مي دانم تمام شده اي

اما هنوز قلبم مجاور نفسهايت مي تپد

آه ... اي تنديس غرور و دل سنگي

تو نيامدي چه سود؟

ولي من باز به ستايش اولين شب دل باختن خوشم

آن شب كه خواب نه مهمان چشمان من شدو نه چشمان تو

چقدر شاعرانه خوشبت بوديم

شايد بشود در سايه كركس ها هم لحظه اي آسوده رميد

و به پيچ و تاب شكوفه هاي گيلاس

آنسوتر از نوازش نسيم

چشم دوخت

مي توان همه چيز را خواست

من به ابرها مي گويم كه ببارند

تو هم آنرا بادشت تنت در آغوش بگير

 

 

 

 

 

+حک شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت10:59 PMتوسط پائیز61 | |