تبليغاتX
گل مرداب

گل مرداب

 

 

اومدم تا فقط بگم

علی جون با تمام وجودم

دوستت دارم

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت2:34 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

باز باران با ترانه ... می خورد بر بام خانه

 

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟


روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟


* * *
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟


پس چه شد دیگر ، کجا رفت؟


خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو ، آرزو هست؟


* * *
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز


یاد باران رفته از یاد ، آرزوها رفته بر باد


* * *
باز باران ، باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه


بی بهانه شایدم ، گم کرده خانه !

 

+حک شده در پنجشنبه 12 آبان1390ساعت10:12 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

حمید مصدق
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه درگوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

فروغ فرخزاد
 من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد

 و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
 
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

جواد نوروزی
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
 
او یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
 
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

 

 

+حک شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت1:21 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

 

شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری میشکند

 

دلم می خواهد فریاد بزنم، اما واژه ای نمی یابم

 

که عمق دردم را فریاد منعکس کند

 

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

 

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره مینشینم

 

کاش میشد پرواز کنم

 

پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت....

 

کاش میشد

 

در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا کنم

 

نفرین به بودن وقتی با درد همراه است!

 

بغض گلویم را میفشارد؛

 

به گوشهایم پناه میبرم ؛

 

کاش اینبار هم کسی اشکهایم را نبیند...

 

 

 

+حک شده در دوشنبه 20 دی1389ساعت9:12 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

نمی دانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟

نمی دانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟

از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟

هیچ میگویی اسیری که داشتی حالش چه شد؟

خسته ی من نیمه جانی داشت؛ احوالش چه شد؟

دلم تنگ است؛ نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی!!!

پریشان حال و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست...

نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم و همچون کودکی به دنبال تو هستم.

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست...

لحظه های دیدار با همه زیبایی گاه پر از دلتنگیست که مبادا

دیدار شیرین امروز خبر تلخ فردا باشد...

 

 

 

 

+حک شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت2:24 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

 

قصه ی دنیا به سر می آید من نیستم

 

 یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

 

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

 

 خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد

 

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 

  هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

 

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

 در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

 

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

 بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

 

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

 

 بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است


عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

 

 

 

 

 

+حک شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت2:13 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

ای که تمام من شدی
اوج صدای من شدی
بت منی‌، شکستمت
وقتی‌ خدای من شدی
ببین به یک نگاه تو
تمام من خراب شد
چه کردی با سراب من
که قطره قطره آب شد
به ماه بوسه میزنم
به کوه تکیه می‌کنم
به من نگاه کن ببین
به عشق تو چه می‌کنم؟
منو به دست من بکش
به نام من گناه کن
اگر من اشتباهتم
همیشه اشتباه کن
نگو به من گناه تو
به پای من حساب نیست
که از تو آرزوی من
به جز همین عذاب نیست
هنوز می‌‌پرستمت
هنوز ماه من تویی
هنوز مومنم به این
تنها گناه من تویی

 

 

 

+حک شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت10:42 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

به تو عادت کرده بودم؛ به من نزديک تر از من


اي حضورم از تو تازه؛ اي نگاهم از تو روشن


به تو عادت کرده بودم؛ مثل گلبرگي به شبنم


مثل عاشقي به غربت؛ مثل مجروحي به مرهم


لحظه در لحظه عذابه؛ لحظه هاي من بي تو


تجربه کردن مرگه؛ زندگي کردن بي تو


من که در گريزم از من؛ به تو عادت کرده بودم


از سکوت و گريه شب؛ به تو حجرت کرده بودم


با گل و سنگ و ستاره؛ از تو صحبت کرده بودم


خلوت خاطره هامو؛ با تو قسمت کرده بودم


خونه لبريز سکوته؛ خونه از خاطره خالي


من پر از ميل زوالم؛ عشق من تو در چه حالي؟

 

 

 

+حک شده در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت12:35 PMتوسط پائیز61 | |



شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

 

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

 

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

 

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

 

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟




 

+حک شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت2:44 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

به چی میخندی؟؟؟

به چه چیز؟!

به شکست دل من

یا به پیروزی خویش؟!

به چه می خندی؟!

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟!

یا به افسونگری چشمانت

که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟!

به چه می خندی؟!

به دل ساده ی من می خندی

که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟!

یا به جنایت که مرا زیر غرورت له کرد؟!

به چه می خندی؟!

به هم آغوشی من با غم ها

یا به...

خنده دار است... بخند !!!

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت2:31 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

ما هر چه دويديم به مقصد نرسيديم

 

از عشق به جز مزه ی تلخش نچشیدیم

 

این دست منو دامنت ای عشق کجایی

 

یک عمره که از عشق فقط قصّه شنیدیم

 

 

 

+حک شده در شنبه 9 آبان1388ساعت10:8 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

دلم گرفته از آدمايي كه مي گن دوستت دارن

اما معني شو نمي دونن

از اونايي كه مي خوان فقط مال اونا باشي

اما خودشون فقط مال تو نيستن

از اونايي كه زير بارون برات مي ميرن

اما وقتي آفتاب شد همه چيز از يادشون مي ره

 

 

 

+حک شده در شنبه 9 آبان1388ساعت10:6 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

روزی را که رفتی فراموش نخواهم کرد

دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی

من با خود اندیشیدم؟

اندیشیدم که آیا کسی جز تو می تواند همسفر لحظه لحظه هایم باشد؟

افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره

بر گور خاطراتم گریه کنم

خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست، نه هرگز !

فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم و آن قدر بی صدا می مانم

تا تو درفصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی

 

 

+حک شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت12:54 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت10:11 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد

وقتي عدم چشم تو را هيچ از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي كشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

يك آن بُد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود

آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت4:3 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

سرسبز دل از شاخه بريدم

افتادم و برخاك رسيدم 

تو چه كردي ؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختي ساحل

 روزي كه بسوي تو دويدم

تو چه كردي ؟

 

هركس به تواز شرق فرستاد پيامي

من قاصد خود بودم و ديدم  

تو چه كردي ؟

 

مغرور ولي دست به دامان رقيبان

رسوا شدم و طعنه شنيدم

تو چه كردي ؟

 

تنهايي و رسوايي ، بي مهري و آزار

اي عشق ببين من چه كشيدم ،

تو چه كردي ؟

 

 

+حک شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت3:56 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

برای تو می نویسم


برای
تو که معنای باران را ازناودانها نمی پرسی

 

و هیچگاه با کوهها قهر نمی کنی.


برای
تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری

 

و به یاسها به خاطراینکه بوی یاررا دارند احترام می گذاری .

من دررسیدن به
تو ازپروانه ها بی پرواترم،

 

پس چرا ازمن می گریزی؟؟؟

چرا برای چشمانم نامه نمی نویسی؟؟؟

چرا دلم را به خانه ات دعوت نمی کنی؟؟؟

می دانم که رودهای ملتهب جهان در پیراهن
تو گم می شوند

و رؤیاهای من هرچقدر بروند به
تو نخواهند رسید.

من صبح ها قبل ازاینکه آفتاب به کوچه ی ما بیاید،

آن را به پای گنجشکی مهربان می بندم تا به
تو برساند.

آیا نامه هایم را می خوانی؟؟؟

 

آیا باورت می شود که من

 

روزی روی موج های اقیانوسی ناآرام خانه داشتم؟؟؟

 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت11:42 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت5:10 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

قشنگ ترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت

 

 

تا باز هم بدانی که عاشق ترین پروانه ات بودم

 

 

و مجنون ترین دیوانه ات هستم

 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت3:1 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

یک دنیا حرف برای تو دارم؛یک دنیا پر از حرفهای نگفته

 

یک دنیا پر از بغض های نشکفته

 

با منی، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگیام باشی

 

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است

 

صدایی نیست؛ مأوایی نیست

 

حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست

 

من آمده ام! اینجا، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌

 

کنار شعله ور شدن شمع وجودت

 

اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد؟!

 

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم

 

 از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را

 

 جز دستهای مهربانت را

 

 جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام

 

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم

 

 وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم

 

 چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم

 

 اما باز هم جای تو خالی است

 

شاید اگر جای تو بودم؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم

 

شاید اگر جای تو بودم؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم

 

 شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم

 

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم

 

این بار به دیدنت آمده ام

 

 برایت گلاب آورده ام

 

 دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند

 

 اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند 

 

 

+حک شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت2:53 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

من نوشتم از دنیا، اون نوشته بی رحمه
من نوشتم از قسمت، اون نوشته سر گرمه
من نوشتم از دردم، از شبای بی خوابی
اون نوشته از عشقو، لحظه های بی تابی
من نوشتم از تقدیر، خیلی وقته مایوسم
اون نوشته اشکاتو، دونه دونه میبوسم
من نوشتم از بازی، از یه بازی ساده
اون نوشته آروم باش، حلقه هم فرستاده
من نوشتم از عکساش، تو یه آلبوم قرمز
اون نوشته تنها تو، جز تو با کسی هرگز
من نوشتم از عشقت، شهر قصه میسازم
اون نوشته گرمم کن، تو الهه نازم
من نوشتم از عشقم، که براش نهایت نیست
اون نوشته که بشمار، مختصر فقط تا بیست
من شمردمو اون داشت، به لبام نیگا می کرد
پشت پنجره آروم، داش منو صدا میکرد
گرد خستگی ها رو، از رو گونه هاش چیدم
گریه هامو بوسید و، گونه هاشو بوسیدم

 

 

 

+حک شده در شنبه 6 تیر1388ساعت5:9 PMتوسط پائیز61 | |

 

گرگها خوب بدانند در این ایل قریب 

گر پدر مُرد، تفنگ پدری هست هنوز 

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند 

توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز

«دکتر زهرا رهنورد»

 

+حک شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت10:2 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

آن خس و خاشاک تویی، پست تر از خاک تویی

 

 

شور منم نور منم، عاشق رنجور منم

 

 

زور تویی کور تویی، هاله ی بی نور تویی

 

 

دلیر بی باک منم، مالک این خاک منم‏

 

 

+حک شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت10:1 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

+حک شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت5:20 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

 

+حک شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت5:13 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

اما  من  و تو


دور از هم می پوسیم

 

غمم  از وحشت  پوسیدن نیست 


غمم از زیستن بی تو دراین لحظه
 ی پر دلهره است 


دیگر
  از من  تا خاك  شدن راهی  نیست 


از سر این
  بام


این صحرا، این
دریا

 

پر خواهم زد، خواهم مرد

 

غم تو

 

این غم شیرین را با خود خواهم برد

 

 

+حک شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت6:8 PMتوسط پائیز61 | |

 

  

 

 

 

دلم با تو بود

 

 

 تو ولی سرد شدی

 

 

 آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم

 

 

 و تو به من تهمت سرد شدن زدی

 

 

 

+حک شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت5:57 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

در امتداد نگاه تو


لحظه های انتظار شکسته می شود


و بغض تنهایی من


مغلوب وجود تو می شود

 

 

+حک شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت3:3 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

همین که سایه ات را به آفتاب نمی فروشم کافیست

 

 

بدانی دوستت دارم

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت4:23 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم هایم ز شکوفائی عشق تو فقط می خواند

 

 

 

کاش میدانستی، عشق من معجزه نیست

 

 

 

عشق من رنگ حقیقت دارد

 

 

 

اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

 

 

 

کاش می دانستی دختری هست که احساس تو را می فهمد

 

 

 

دختری از تب عشق تو دلش می گیرد

 

 

 

دختری از غمت امشب به خدا می میرد

 

 

 

کاش می دانستی تو فقط مال منی

 

 

 

تو فقط مال همین قلب پر احساس منی

 

 

 

شب من با تو سحر خواهد شد

 

 

 

تو نمی دانی من چقدر عشق تو را می خواهم

 

 

 

تو صدا کن من را که پر از رویش یک یاس شوم

 

 

 

تو بخوان تا همه احساس شوم

 

 

 

کاش می دانستی که شعرهای دل من

 

 

 

پیش نگاه تو به خاک افتاده ست

 

 

 

بر سرم داد بزن تا بدانم که حقیقت دارد

 

 

 

تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری

 

 

 

باز هم این همه عشق برای دل تو ناچیز است

 

 

 

آسمان را به زمین وصل کنم

 

 

 

یا که زمین را همه لبریز ز سرسبزی یک فصل کنم

 

 

 

من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم

 

 

 

به خدا تو نباشی

 

 

 

بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم

 

 

 

 

 

 

 

+حک شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت4:19 PMتوسط پائیز61 | |