تبليغاتX
گل مرداب

گل مرداب

می خواهم خرابه های رویاهایم را زیر و رو نکنم

و به فکر ساختن یک رویای جدید باشم

نوروز ۸۵ مبارک

+حک شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت10:18 PMتوسط پائیز61 | |

 

+حک شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت0:41 AMتوسط پائیز61 | |

 

عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد

در عشق اجباري نيست 

عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن 

براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن

 

 

بهره ما از زندگي به اندازه عشقي است كه ايثار مي كنيم

نه به اندازه معشوقي كه بدست مي آوريم

 

 

ما نمي توانيم ديروز را تغيير دهيم

ولي مي توانيم فردايمان را با امروز بسازيم

 

+حک شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت0:37 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

روزی مرا ترک خواهی کرد

 

وبه سادگی یک خواب دور خواهی شد

 

از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

 

ودر روزهای جهنمی خواهی سوزاند

 

روزی تصویر مرا خواهی برد

 

و از اشک من ابدیت خواهی ساخت.

 

من روزی تو را در انزوای خویش

 

زمزمه خواهم کرد

 

و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم برد

 

و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

 

روزی بی تو خسته از این زمانه خواهم شد

 

و با تمام غرور

 

از جدایی شکست خواهم خورد

 

و بیش از نفسهایم  تو را آرزو خواهم کرد.

 

روزی از من دور خواهی شد

 

همچو برگی از درخت

 

با دست نسیم خواهی رفت

 

و در جایی دور از من خواهی نشست

 

و من روزی با هر آنچه از من برده ایی

 

بی تو به تنهایی

 

در سوگواری عشقمان خواهم گریست.

 

آه از آن روزهای پاییزی

 

که می آیند تا بمانند

 

آه از این عبور بی فرجام…

 

وقتی نیستی برای ماندن

 

بهتر که روزها هدر شوند

 

و لحظه ها بمیرند

 

وقتی که صبح با تو آغاز نمی شود

 

بهتر که آغاز بمیرد و پایان شود.

 

افسوس خوب من

 

افسوس که در یکی

 

از این روزهای سرد پاییزی

 

روزی مرا ترک خواهی کرد

 

+حک شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت0:26 AMتوسط پائیز61 | |

 

 

با يك شكلات شروع شد.

من يك شكلات گذاشتم توي دستش، او هم يك شكلات گذاشت توي دستم.

من بچه بودم، او هم بچه بود.

سرم را بالا كردم، سرش را بالا كرد.

 ديد كه مرا مي شناسد. خنديدم.

گفت : دوستيم ؟

گفتم : دوستِ دوست.

گفت : تا كجا ؟

گفتم : دوستي تا ندارد.

گفت : تا مرگ !

خندیدم و گفتم من که گفتم تا ندارد.

گفت : باشد، تا پس از مرگ.

گفتم : نه، نه، نه، تا ندارد.

گفت : قبول. تا آنجا كه همه دوباره زنده مي شوند،

يعني زندگي پس از مرگ، باز هم با هم دوستيم.

تا بهشت، تا جهنّم،

تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم.

خنديدم و گفتم : تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار.

اصلاً يك تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا. امّا من اصلاً تا نمي گذارم.

نگاهم كرد، نگاهش كردم. باور نمي كرد.

مي دانستم، او مي خواست حتماً دوستيمان تا داشته باشد.

دوستي بدون تا را نمي فهميد.

گفت : بيا بريم براي دوستيمان يك نشانه بگذاريم.

گفتم : باشد، تو بگذار.

گفت : شكلات.

هر بار كه همديگر را مي بينيم، يك شكلات مال تو باشد، يكي مال من باشد.

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش،او هم يك شكلات توي دست من.

باز همديگر را نگاه مي كرديم.

يعني كه دوستيم، دوستِ دوست.

من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آنرا مي مكيدم.

مي گفت : « شكمو ! تو دوست شكمويي هستي »

و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ.

مي گفتم : بخورش !

مي گفت : تمام مي شود.

مي خواهم تمام نشود. براي هميشه بماند.

صندوقش پر از شكلات شده بود.هيچكدامش را نمي خورد.

 من همه اش را خورده بودم.

گفتم : اگر يك روز شكلاتهايت را مورچه ها  يا كرمها بخورند.

آنوقت چه كار مي كني !؟

گفت : « مواظبشان هستم ».

مي گفت : « مي خواهم نگه شان دارم، تا موقعي كه دوست هستيم ».

و من شكلاتم را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :

 «  نه، نه، نه، تا ندارد. دوستي كه تا ندارد ».

يك سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و سالها شده است.

او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام.

من همه ی شكلاتها را خورده ام و او همه ی شكلاتها را نگه داشته است.

او آمده است امشب تا خداحافظي كند.

            مي خواهد برود، برود آن دوردورها.

مي گويد : مي روم، امّا زود برمي گردم.

من مي دانم، مي رود و برنمي گردد.

يادش رفت شكلات به من بدهد، من يادم نرفت.

يك شكلات گذاشتم كف دستش و گفتم :

«اين براي خوردن».

يك شكلات هم گذاشتم آن يكي دستش:

«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت ».

يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلاتهايش.

هر دو را خورد ... خنديدم.

مي دانستم دوستي من تا ندارد، مي دانستم دوستي او تا دارد.

مثل هميشه خوب شد همهء شكلاتهايم را خوردم،

امّا او هيچكدامش را نخورد.

حالا با يك صندوق پر از شكلاتِ نخورده چه خواهد كرد !؟

 

 

+حک شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت11:27 PMتوسط پائیز61 | |

 

میلاد تو شادی بخش هستی من است 

 وجود تو تنها بهانه ی سر مستی من

 

+حک شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت10:38 PMتوسط پائیز61 | |

 

من عطر یاس سپید را در یاد خویش به شمیم

لب های سرخ تو

که در حسرت بوسیدن آن می سوزم عاشقانه می بویم

 

+حک شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت10:28 PMتوسط پائیز61 | |