تبليغاتX
گل مرداب

گل مرداب

 

 

 

 

نمی دانم امشب چرا هوا آنقدر آفتابیست !

نگاهی به من انداخت و پرسید چند سال داری ؟

به سختی آب دهانم را قورت دادم و

گفتم هنوز بیست سالم نشده

با بی اعتنایی گفت : فکر نکن بچه ای

چهره ام حالت محزونی به خود گرفت

گفتم : ولی من فکر می کردم سن کمی است !

با تعجب ابروانش را بالا انداخت و

گفت : ولی از تو کوچکتر خیلی ها هستند .

با درماندگی گفتم : اجازه می دهی بروم ؟

خندید و گفت : نه ، عجله کن باید برویم .

مدتی بعد دست من در دست او بود

و از روی سر تمام آدم های اطرافمان گذشتیم .

جسم من روی خاک افتاده بود

 

 

+حک شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت11:43 PMتوسط پائیز61 | |

 

 

 

 

دوستت داشتم

يادت هست ؟

گفتم دوستت دارم

و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم

 اما آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

 

 

 

 

+حک شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت11:38 PMتوسط پائیز61 |